سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : اسماعيل انصارى زنجانى )
602
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( اسرار آل محمد ع ) ( فارسي )
گفت : اى ابان ، كجا رفتهاى ؟ ! اوّلا على عليه السّلام همراه مردمى نبود كه به ابو بكر دستور داد تا برايشان نماز بخواند « 30 » ، آن حضرت با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود و پرستارى او را مىكرد . آن حضرت به على عليه السّلام وصيت مىنمود و على عليه السّلام هم نمازهايش را همراه حضرت مىخواند . و ثانيا اين نماز براى ابو بكر هم به انجام نرسيد . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بيرون آمد و ابو بكر را عقب زده « 31 » و خود براى مردم نماز خواند « 32 » .
--> ( 30 ) البته اين بعنوان فرض است ، يعنى اگر فرض كنيم پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چنين دستور داده باشد . و در واقع اين نظر حسن بصرى است . ( 31 ) « ب » : به خدا قسم پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بيرون آمد و ابو بكر را از محراب كنار زد و . . . ( 32 ) در اينجا مناسب است جريان كامل نماز ابو بكر را نقل كنيم . در بحار : ج 28 ص 110 و ج 8 قديم ص 25 از حذيفة بن يمان در نقل وقايع روزهاى آخر عمر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چنين نقل مىكند : بلال مؤذن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود و در وقت هر نماز اذان مىگفت . اگر آن حضرت قدرت بيرون رفتن داشت او را كمك مىكردند و بيرون مىآمد و براى مردم نماز مىخواند ، و اگر نمىتوانست به على بن ابى طالب عليه السّلام دستور مىداد و آن حضرت براى مردم نماز مىخواند . در آن بيمارى على بن ابى طالب عليه السّلام و فضل بن عباس دائما كنار حضرت بودند . آن شبى كه افراد تحت فرمان اسامه وارد مدينه شدند ، هنگام صبح بلال اذان گفت و طبق عادت آمد تا به آن حضرت اعلان نماز را خبر دهد . ولى ديد بيمارى حضرت شدت يافته و از ورود او جلوگيرى شد . از سوى ديگر عايشه ، به صهيب دستور داد تا سراغ پدرش ابو بكر برود و او را آگاه كند كه بيمارى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شدت يافته و نمىتواند به مسجد برود ، و على بن ابى طالب هم مشغول امور آن حضرت و مشاهدهء اوست و نمىتواند براى نماز جماعت حاضر شود . تو به مسجد برو و براى مردم نماز بخوان چرا كه اين حالى است كه برايت گوارا خواهد بود و بعد از اين هم دليلى براى تو خواهد بود » . حذيفه مىگويد : مردم در مسجد منتظر پيامبر يا على عليهما السّلام بودند كه طبق عادت روزانهء ايام بيمارى حضرت برايشان نماز بخوانند . در همين گير و دار بودند كه ابو بكر وارد مسجد شد و گفت : « بيمارى پيامبر شدت يافته و به من دستور داده براى مردم نماز جماعت بخوانم » ! يكى از اصحاب گفت : چگونه تو چنين حقّى دارى در حالى كه تو از لشكر اسامه هستى . به خدا قسم هرگز كسى را نمىشناسم كه سراغ تو فرستاده باشد و نه به تو دستور نماز داده باشد . سپس بلال مردم را مورد خطاب قرار داد و گفت : « همچنان بمانيد - خدا شما را رحمت كند - تا من از پيامبر در اين باره اجازه بگيرم » . سپس به سرعت آمد و درب خانه را به شدت كوبيد . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله صداى در را شنيد و فرمود : اين در زدن شديد چيست ؟ ببينيد چه خبر است ؟ ! فضل بن عباس بيرون آمد و درب را باز كرد و با بلال مواجه شد . پرسيد : بلال چه خبرى دارى ؟ بلال گفت : ابو بكر وارد مسجد شده و جلو رفته و در جاى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله ايستاده و چنين گمان مىكند كه آن حضرت به او اين دستور را داده است . فضل گفت : مگر ابو بكر در لشكر اسامه نيست ؟ ! به خدا قسم اين همان شرّ عظيمى است كه ديشب وارد مدينه شده است . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اين خبر را به ما داده است . فضل بن عباس وارد خانه شد و بلال را هم همراه خود برد . حضرت پرسيد : بلال ، بيرون چه خبر است ؟ بلال خبر را براى آن حضرت بيان كرد . حضرت فرمود : « مرا بلند كنيد ، مرا بلند كنيد ، مرا به مسجد ببريد . قسم به آنكه جانم بدست اوست براى اسلام بلا و فتنهء عظيمى نازل شده است » . سپس بيرون آمد در حالى كه سر مبارك را بسته بود و بين على عليه السّلام و فضل بن عباس قرار گرفته بود و پاهاى مباركش به زمين كشيده مىشد و به اين صورت وارد مسجد شد . در همين حال ابو بكر در محراب حضرت ايستاده بود ، و عمر و ابو عبيده و سالم و صهيب و افرادى كه شبانه وارد مدينه شده بودند اطراف ابو بكر را گرفته بودند ، و اكثر مردم از خواندن نماز خوددارى كرده بودند تا ببينند بلال چه خبرى مىآورد . وقتى مردم ديدند پيامبر صلى اللَّه عليه و آله وارد مسجد شد و آن طور حالت سختى از بيمارى دارد ، اين مطلب را بسيار بزرگ شمردند . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جلو رفت و ابو بكر را از پشت سر كشيد و او را از محراب دور كرد . ابو بكر و افرادى كه با او بودند پشت سر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله متوارى شدند . مردم آمدند و پشت سر آن حضرت به نماز ايستادند در حالى كه حضرت نشسته بود و بلال براى مردم تكبير مىگفت تا نماز حضرت پايان يافت . بعد حضرت نگاهى كرد و ابو بكر را نديد . لذا فرمود : اى مردم ، آيا از پسر ابو قحافه و اصحابش تعجب نمىكنيد كه آنها را فرستادم و زيردست اسامه قرار دادم و به آنان دستور دادم به سمتى كه فرستاده شدهاند بروند ، ولى آنان مخالفت كردند و براى ايجاد فتنه به مدينه برگشتند ؟ بدانيد كه خداوند آنان را در فتنه انداخته است .